تبلیغات
كومه - مطالب آبان 1390
کومه ای برای روزهای بارانی

قهوه ی تردید

نوشته شده توسط:تانی
پنجشنبه 19 آبان 1390-12:13 قبل از ظهر

کمی دیر کردم. آن روزها سرم خیلی شلوغ بود. اما به اصرار او قبول کردم ببینمش. درست رو به روی در نشسته بود. با دیدنش جا خوردم. خیلی تغییر کرده بود. صورتش شکسته و لاغر شده بود و موهایش کم پشت. ولی چشم هایش مثل همیشه براق و دوست داشتنی بودند. با دیدن من سیگارش را خاموش کرد و بلند شد. رو در روی هم نشستیم. گارسون را صدا زد و قهوه سفارش داد.

برخلاف گذشته من ساکت بودم و بیشتر او حرف می زد. موقع صحبت کردن سرش را پایین می انداخت و با فنجان بازی می کرد. برای من بهترین فرصت بود تا یک دل سیر نگاهش کنم. خط های روی پیشانی و موهای سفید دو طرف شقیقه ابهت خاصی به چهره اش داده بودند.

هر چقدر بیشتر نگاهش می کردم، بیشتر در خاطرات غرق می شدم. روزهای قشنگ با هم بودنمان از یادم نمی رود. همین طور روزی که کارت عروسی در دست از من خواست همه چیز را فراموش کنم و برایش آرزوی خوشبختی کنم. برایشان آرزوی خوشبختی کردم. اما هیچوقت نتوانستم فراموشش کنم.

بدون اینکه چیزی بپرسم از حال و روزش گفت. از همسرش جدا شده بود.

وقتی حرف هایش تمام شد، به همراه ته مانده ی قهوه بغضش را بلعید. صدایش را صاف کرد و گفت: "هنوز دوستم داری؟"

زبانم بند آمده بود، ولی نگاهم حقیقت را فریاد می زد.

موبایلم زنگ خورد. صدای مردی از پشت تلفن به یادم آورد تا چند روز دیگر قرار است ازدواج کنم.


The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox