تبلیغات
كومه - مطالب شهریور 1390
کومه ای برای روزهای بارانی

مرگ خنده

نوشته شده توسط:تانی
چهارشنبه 23 شهریور 1390-12:33 قبل از ظهر

خسته بود.زودتر از من رفت بخوابد. من خوابم نمی آمد. فکر کردم کمی تلویزیون نگاه کنم تا خوابم بگیرداما چند لحظه بعداز رفتنش احساس کردم دلم برایش تنگ شد. تلویزیون را خاموش کردم و رفتم توی اتاق.

روی تخت دراز کشیده بود. دست هایش را گذاشته بود روی قلبش و زل زده بود به عکس عروسی مان روی دیوار.

گفتم :"نخوابیدی؟ به چی داری فکر می کنی؟ من که می دونم داری پیش خودت فکر می کنی عجب شانسی آوردی زنی به خوبی من پیدا کردی. مگه نه؟"

جوابی نداد. کنارش نشستم. اعتنایی نکرد و همچنان خیره به عکس نگاه می کرد.

"تا نخندوندمت تسلیم شو وگرنه باید یه هفته ظرفارو بشوری"

چند لحظه مکث کردم. بعد شروع کردم برایش شکلک درآوردن.

دلم می خواست مثل همیشه قهقهه بزند. بعد بغلم کند و زیر گوشم آن قدر حرف های قشنگ بزند تا یادم برود باخته و باید یک هفته ظرف هارا بشوید.

 اما نخندید. بلند شدم چراغ را خاموش کردم و روی تخت دراز کشیدم.

"نمی دونم چرا یه دفعه دل شوره گرفتم. انگار توی دلم دارن رخت می شورن. قلبم خیلی تندتند می زنه."

چیزی نگفت.

"چرا هیچی نمی گی؟ خوابیدی؟"

(سکوت)

"شوخی بسه دیگه. من حالم خوب نیست. "

به طرفش رفتم و بغلش کردم. تکان نخورد. تنش سرد سرد بود…

به محض این که دکتر وارد اتاق شد، زن به سمتش دوید و برایش شکلک در آورد. دکتر هم که می دانست اگر نخندد تمام آسایشگاه را روی سرش می گیرد، لبخندی تصنعی زد.

 زن گفت: دیدی خندیدی!؟ باید یه هفته ظرفارو بشوری.

 دکتر: باشه من دو هفته ظرفارو می شورم.

 زن: نه دوهفته زیاده گناه داری همون یه هفته کافیه.

بعد بوسه ای به گونه ی دکتر زد و به سمت تختش رفت.

با وجود گذشت سه سال از مرگ همسرش، هنوز در همان لحظات زندگی می کند. انگار که زمان برایش متوقف شده باشد.

دکتر نگاهی به لیست داروهایش می اندازد. تعدادی داروی جدید تجویز می کند. صفحه ی اول پر می شود. وقتی می زند صفحه ی بعد با یادداشتی روبرو می شود:

"خسته بود.زودتر از من رفت بخوابد..."


The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox