سفر به اون دنیا
داشتم خواب می دیدم توی بهشتم.
تا دستم را دراز کردم سیب بچینم، یکی چهارپایه را تکان داد و با مخ خوردم زمین. سرم
گیج می رفت. چشم هایم را بستم. وقتی باز کردم، خودم را درازکش روی تخت دیدم. مادرم
بالای سرم گریه می کرد. احساس می کردم وزن ندارم. بادی از پنجره به داخل اتاق وزید
و به طرف بالا هُلم داد. از سقف گذشتم. وارد واحد خانم بیگی شدم. مثل همیشه کتاب می
خواند. از بیست و چهار ساعت بیست و پنج ساعتش را مطالعه می کند. آخر کار دیگری ندارد.
بنده ی خدا شوهرش چند سال پیش فوت شد. بچه هایش هم هر کدام گوشه ای سرگرم زندگی خودشان
هستند. وقتی داشتم می رفتم طبقه ی بالا دستی برایش تکان دادم. اما او متوجه حضور من
نشد.
طبقه ی بعد متعلق به الاف ترین فرد ساختمان بود. چند شمع روشن کرده بود و توی تاریکی گیتار می زد. به آهنگش گوش می کردم که یک دفعه خواهرم با یک بشقاب پرِ غذا از آشپزخانه بیرون آمد و کنارش نشست. « اِ اِ اِ! دختره ی ورپریده! به من گفت مریم تنهاست، برایش شام می برد. بگذار برگردد خانه! گیس هایش را از ته می چینم تا این جوری برای پسر مردم پریشانشان نکند. پسره ی بی همه چیز، خواهر من را اقفال می کند؟ حسابش را می رسم.» درحین زمزمه کردن این حرف ها رفتم طبقه ی بعد. پسر کوچیکه ی آقا ماشاالله مرا دید و مثل توپی شوتم کرد طبقه ی بالا. دختر آقای احمدی توی اتاقش مشغول کشیدن یک تابلو بود. با ناز و عشوه قلمو را حرکت می داد. برای هزارمین بار عاشقش شدم. وقتی به تابلویش دقت کردم فهمیدم طرح صورت مرا می کشد. باورم نمی شد او عاشق من باشد. از خوشحالی به هوا پریدم اما سرم به سقف خورد و عین بادکنکی ترکیده روی تختم پرت شدم. وقتی چشم هایم را باز کردم مردی میانسال با روپوش سفید ازم پرسید: « اسمت چیه جوون؟» گفتم:« من زنده ام؟» خندید و گفت:« آره، خدار و شکر به خیر گذشت»
امروز تولد وبلاگمه. خیلی زود یک سال گذشت. قبل از نوشتن این پست فکر می کردم خیلی حرف دارم که بگم. اما حالا، مثل همیشه، از گفتن حرف دلم عاجزم. فقط می تونم بگم از این که این جا رو دارم خوشحالم.
تبلیغات

