تبلیغات
كومه - مطالب مرداد 1389
کومه ای برای روزهای بارانی

گندزدای

نوشته شده توسط:تانی
شنبه 30 مرداد 1389-02:05 قبل از ظهر

عشق تو در تک تک سلول های بدنم رسوب کرده، برای پاک کردنش نیاز به گندزدای قوی دارم!

صندلی های سرد ایستگاه

نوشته شده توسط:تانی
دوشنبه 25 مرداد 1389-07:01 بعد از ظهر



هربار که من را می دید، مثل فنری که یک مرتبه از جایش در رفته باشد از روی صندلی بلند می شد. از دکه ی کنار ایستگاه یک نخ سیگار می خرید. فروشنده که مردی مسن و شوخ بود سیگار را برایش روشن می کرد و می گفت:« نکش این زهرماری را» بعد خودش هم سیگاری روشن می کرد و شروع می کرد به حرف زدن. با دقت به همه ی حرف هایش گوش می کرد. گاهی هم قهقهه می زد. من هم تا می دیدم سرگرم صحبت هستند سرجایش می نشستم و از این که دیگر لازم نبود کلی یخ بزنم تا نیمکت فلزی ایستگاه گرم شود ذوق زده می شدم.
چند ماهی همین طور گذشت و من هر روز در ایستگاه می دیدمش. هر روز قبل از رسیدن به ایستگاه آرزو می کردم که در ایستگاه باشد. حتی چند روز که هوا به شدت سرد بود ده تا صلوات نذر کردم.
آدم عجیبی بود اما چهره ی آرامی داشت. وقتی می خندید تمام سلول های صورتش می خندیدند. آن قدر از ته دل می خندید که ناخودآگاه حسودیم می شد.
مدتی است که دیگر نمی بینمش. با این که هوا گرم شده و دیگر صندلی های ایستگاه سرد نیستند. اما هر روز آرزو می کنم که دوباره ببینمش...


راه طولانیست!

نوشته شده توسط:تانی
سه شنبه 19 مرداد 1389-11:14 بعد از ظهر

  راه طولانیست!

سیگاری روشن می کند. پک محکمی می زند و راه می افتد.
ذهنش از همه چیز خالی شده است. تنها به رفتن فکر می کند.
می رود، می رود، می رود
دستش می سوزد، فیلتر سیگار را رها می کند.
و با تمام جانی که در بدن دارد می دود.
در اولین قدم پاکت سیگار را زیر پا له می کند.
می دود، می دود، می دود
به سوی مقصد می دود!

پی نوشت: این عکس کوچه ی ماست. البته بهتره بگم عکس آسمان کوچه ی ماست!



بازار شام

نوشته شده توسط:تانی
جمعه 15 مرداد 1389-06:09 بعد از ظهر

این روزها خانه به بازار شام می ماند!
تقریبا بیشتر وسایل جمع شده اند. فقط اتاق من دست نخورده است.
هنوز نمی دانم چه ببرم و جه نبرم؟!
کاش می شد خودم را نبرم!


نامه ای به خود!

نوشته شده توسط:تانی
پنجشنبه 14 مرداد 1389-11:08 قبل از ظهر

صهر خیلی عزیزم،
این روزها وقتی سیب زمینی می خورم به تو فکر می کنم.وقتی عکس می گیرم به تو فکر می کنم. وقتی قدم می زنم به تو فکر می کنم. وقت هایی هم که به تو فکر نمی کنم به این که دائم به تو فکر می کنم، فکر می کنم. حتی معدود وقت هایی هم که به چیز های به جز تو فکر می کنم، باز هم دارم به تو فکر می کنم.
صهر خیلی عزیزم،
می دانم که الان در شرایط بدی هستی. اما این شرایط سخت به زودی تمام می شود. امیدوار باش. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!
صهر خیلی عزیزم،
زندگی زیباست. سعی کن این را بفهمی. روزی 20 بار این را بنویس تا در سرت فرو برود که این مشکلات نشانگر بدبختی تو نیستند.
صهر خیلی عزیزم،
من خیلی نگرانت هستم. نه به خاطر اینکه یادت می رود شیر آب را ببندی. نه به خاطر این که زیاد کاکائو می خوری. نه به خاطر این که یک ساعت منتظر می مانی تا غذایی که  به جای مایکروویو توی یخچال گذاشتی داغ شود. حتی نه به خاطر این که مدام تصادف می کنی. نگرانت هستم به خاطر این که نسبت به همه چیز بی تفاوت شدی. حتی دیگر دلت برای کسی تنگ نمی شود. مواظب قلبت باش تا در سرمای این زمستان یخ نزند!
صهر خیلی عزیزم،
دلم برای آن وقت هایی که آن قدر پر انرژی و شیطون بودی تنگ شده است. سعی کن دوباره خودت شوی. همان دختر لجباز و یک دنده ای که کسی نمی تواند مجبورش کند بر خلاف میلش عمل کند.
صهر خیلی عزیزم،
این روزها خیلی کار دارم. سعی کن حالت خوب شود تا دیگر از جانب تو نگران نباشم و به زندگی ام برسم.

قربانت
          سحر


شكسته بند

نوشته شده توسط:تانی
دوشنبه 11 مرداد 1389-06:54 بعد از ظهر

آدرس شكسته بند ندارید؟
شانه هایم زیرباراین تنهایى خردشد!



...

نوشته شده توسط:تانی
یکشنبه 3 مرداد 1389-11:04 بعد از ظهر

چیزی در سینه ام سنگینی می کند. دلم است!
انقدر از عشق تو پرش کردم که گاهی لبریز شده و از چشمانم جاری می شود!


ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری؟
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری...

نمی دانم امشب دفعه ی چندمی است که این آهنگ را گوش می کنم!


خاطرات

نوشته شده توسط:تانی
شنبه 2 مرداد 1389-11:10 قبل از ظهر

خاطرات آدما، آدمو دیوونه می کنه.
کاش می شد آدما وقتی می خوان از جایی برن خاطره هاشونم بزارن رو کولشون و با خودشون ببرن!
کاش می شد خاطرات کهنه رو ریخت تو کیسه زباله گذاشت دم در، تا آشغالی بیاد ببره. یا حداقل بقچه کنی بزاریشون تو انباری. سال به سالم نری سراغشون. نه اینکه از درو دیوار ذهنت آویزون شن و دم به دقیقه یادشون بیفتی!
کاش می شد اول آدمارو تو چرک نویس حل کنیم. اگه درست بودن بعد تو قلبمون پاک نویس کنیم. نه اینکه همون اول با روان نویس واردشون کنیم. طوری که تا صد سال دیگه ام پاک نشن! یا حداقل با مداد بنویسیم که اگه غلط در اومدن بشه پاکشون کنیم.
کاش می شد!



The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox