غریبه
صدای باران می آید و صدای گام های یک غریبه. آهسته می رود اما پیوسته گام بر می دارد.
صدای گام هایش را می شنوم...
خسته است. گویی چیزی بر دوش می کشد.
می ایستد. زیر لب می گوید:«خدایا کمکم کن» دوباره راه می افتد.
صدای گام هایش را می شنوم...
باران شدت می گیرد. صدای زوزه ی باد در گوشم می پیچد.
دیگر صدای گام هایش را نمی شنوم...
به دنبالش می گردم، کسی را نمی بینم!
چیزی بر شانه هایم سنگینی می کند...
روزمرگی
مثل هر روز مثل همیشه صبح زود از خانه بیرون رفت. نگاهی به آسمان کرد. هوا هنوز گرگ و میش بود. با اینکه پالتوی گرمی به تن داشت،سوز هوا را با تمام سلول های بدنش حس می کرد.
بی توجه به اطراف و خواب آلوده دست هایش را در جیبش فرو کرد و مسیر خانه تا ایستگاه را پیاده طی کرد.
دیر رسید. چند دقیقه قبل از رسیدن به ایستگاه اتوبوس حرکت کرده بود. آهی کشید، روی صندلی ایستگاه لم داد و چشم هایش را بست. ناگهان انگار که روی سوزن نشسته باشد به هوا پرید. جیب هایش را گشت. چپ، راست، پشت، جلو، مخفی، آشکار، نبود!
محتویات کیف را روی زمین خالی کرد. تمام پستو هایش را گشت، نبود!
با عجله وسایل را داخل کیف پرت کرد و به طرف خانه دوید.
با کفش وارد شد. هر جایی که به فکرش رسید گشت. زیر تخت، داخل کتابخانه، روی میز، کنار پنجره، نبود!
خدایش را گم کرده بود!
خدایش را در بین روزمرگی هایش گم کرده بود!
تبلیغات

