تبلیغات
كومه - همسایه روبرویی
کومه ای برای روزهای بارانی

همسایه روبرویی

نوشته شده توسط:تانی
دوشنبه 11 بهمن 1389-06:07 بعد از ظهر

هر روز راس ساعت هفت از سر کار به خانه بر می گردد. قبل از این که لباسش را عوض کند، زیر کتری را روشن می کند. بعد حوله را از روی بند توی ایوان بر می دارد و حمام می کند. چراغ حمام که روشن می شود شامپو و دیگر وسایل بهداشتی چیده شده روی طاقچه ی جلوی پنجره دیده می شود. اول کف اصلاح را بر می دارد. خیلی با دقت اصلاح می کند، چون تقریبا نیم ساعت طول می کشد تا ژیلتش را سرجایش بگذارد و شامپوی هد اند شولدرز سبزش را بر دارد. حمام که تمام می شود با حوله ی تنی آبی به آشپزخانه می رود و چای دم می کند.
چند دقیقه بعد پرده اتاق را کنار می زند. حوله را روی بند می اندازد و هم زمان با چای خوردن به گلدان هایش رسیدگی می کند.

تا ساعت ده توی اتاقش کار می کند. بعد روی کاناپه ی پذیرایی دراز می کشد و تلویزیون تماشا می کند تا خوابش ببرد.

امروز ساعت چهار به خانه برگشت. کلی خرید کرده بود. بین وسایلش چند شاخه گل رز سفید هم بود. همه چیز خریده بود جز کاکائو! لابد یادش نبوده که دیروز تمام شد. به نظر می رسید میهمان دارد. کارهایش را با عجله انجام می داد. موقع حمام هم فقط یک بار سرش را شامپو کرد.

ساعت شش خانه از تمییزی برق می زد. همه چیز آماده بود؛ گلدان گل، سبد میوه، ظرف شیرینی...

تی شرت قرمزش را پوشید و روی کاناپه نشست. وقتی این لباس را می پوشد بیشتر عاشقش می شوم.

داشتم نگاهش می کردم که مادرم وارد اتاق شد و گفت که کاری ندارد و می تواند مرا به حمام ببرد.
برخلاف میلم ویلچر را به سمت حمام هدایت کرد.
وقتی برگشتم ساعت هفت بود. روی کاناپه ی روبروی پنجره نشسته بود و لبخندی روی لب هایش بود. میهمانش دیده نمی شد. تنها چیزی که دیده می شد یک جفت کفش پاشنه بلند زنانه جلوی در، روی ایوان بود. 






The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox