همه چیز برعکس می شود!
بچه که بودم وقتی قدم نمی رسید از کابینت چیزی بردارم، مامانم بهم می داد.
خواندن و نوشتن که که بلد نبودم بابام واسم می خواند.
برادرم لباس هایی رو که واسش کوچیک می شد می داد به من.
حالا مامانم که قدش نمی رسه از کابینت چیزی برداره، من بهش می دهم.
بابام که چشمش نمی بینه چیزی رو بخونه، من براش می خوانم.
لباس هایی رو که واسم کوچیک می شه می دهم به برادرم.
توی این دنیا یه روزی همه چیز برعکس می شه!
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox

