تبلیغات
كومه
کومه ای برای روزهای بارانی

بازار شام

نوشته شده توسط:تانی
جمعه 15 مرداد 1389-06:09 بعد از ظهر

این روزها خانه به بازار شام می ماند!
تقریبا بیشتر وسایل جمع شده اند. فقط اتاق من دست نخورده است.
هنوز نمی دانم چه ببرم و جه نبرم؟!
کاش می شد خودم را نبرم!


نامه ای به خود!

نوشته شده توسط:تانی
پنجشنبه 14 مرداد 1389-11:08 قبل از ظهر

صهر خیلی عزیزم،
این روزها وقتی سیب زمینی می خورم به تو فکر می کنم.وقتی عکس می گیرم به تو فکر می کنم. وقتی قدم می زنم به تو فکر می کنم. وقت هایی هم که به تو فکر نمی کنم به این که دائم به تو فکر می کنم، فکر می کنم. حتی معدود وقت هایی هم که به چیز های به جز تو فکر می کنم، باز هم دارم به تو فکر می کنم.
صهر خیلی عزیزم،
می دانم که الان در شرایط بدی هستی. اما این شرایط سخت به زودی تمام می شود. امیدوار باش. بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!
صهر خیلی عزیزم،
زندگی زیباست. سعی کن این را بفهمی. روزی 20 بار این را بنویس تا در سرت فرو برود که این مشکلات نشانگر بدبختی تو نیستند.
صهر خیلی عزیزم،
من خیلی نگرانت هستم. نه به خاطر اینکه یادت می رود شیر آب را ببندی. نه به خاطر این که زیاد کاکائو می خوری. نه به خاطر این که یک ساعت منتظر می مانی تا غذایی که  به جای مایکروویو توی یخچال گذاشتی داغ شود. حتی نه به خاطر این که مدام تصادف می کنی. نگرانت هستم به خاطر این که نسبت به همه چیز بی تفاوت شدی. حتی دیگر دلت برای کسی تنگ نمی شود. مواظب قلبت باش تا در سرمای این زمستان یخ نزند!
صهر خیلی عزیزم،
دلم برای آن وقت هایی که آن قدر پر انرژی و شیطون بودی تنگ شده است. سعی کن دوباره خودت شوی. همان دختر لجباز و یک دنده ای که کسی نمی تواند مجبورش کند بر خلاف میلش عمل کند.
صهر خیلی عزیزم،
این روزها خیلی کار دارم. سعی کن حالت خوب شود تا دیگر از جانب تو نگران نباشم و به زندگی ام برسم.

قربانت
          سحر


شكسته بند

نوشته شده توسط:تانی
دوشنبه 11 مرداد 1389-06:54 بعد از ظهر

آدرس شكسته بند ندارید؟
شانه هایم زیرباراین تنهایى خردشد!



...

نوشته شده توسط:تانی
یکشنبه 3 مرداد 1389-11:04 بعد از ظهر

چیزی در سینه ام سنگینی می کند. دلم است!
انقدر از عشق تو پرش کردم که گاهی لبریز شده و از چشمانم جاری می شود!


ای ساربان
ای کاروان
لیلای من کجا می بری؟
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری...

نمی دانم امشب دفعه ی چندمی است که این آهنگ را گوش می کنم!


خاطرات

نوشته شده توسط:تانی
شنبه 2 مرداد 1389-11:10 قبل از ظهر

خاطرات آدما، آدمو دیوونه می کنه.
کاش می شد آدما وقتی می خوان از جایی برن خاطره هاشونم بزارن رو کولشون و با خودشون ببرن!
کاش می شد خاطرات کهنه رو ریخت تو کیسه زباله گذاشت دم در، تا آشغالی بیاد ببره. یا حداقل بقچه کنی بزاریشون تو انباری. سال به سالم نری سراغشون. نه اینکه از درو دیوار ذهنت آویزون شن و دم به دقیقه یادشون بیفتی!
کاش می شد اول آدمارو تو چرک نویس حل کنیم. اگه درست بودن بعد تو قلبمون پاک نویس کنیم. نه اینکه همون اول با روان نویس واردشون کنیم. طوری که تا صد سال دیگه ام پاک نشن! یا حداقل با مداد بنویسیم که اگه غلط در اومدن بشه پاکشون کنیم.
کاش می شد!


غریبه

نوشته شده توسط:تانی
شنبه 26 تیر 1389-04:01 بعد از ظهر

صدای باران می آید و صدای گام های یک غریبه. آهسته می رود اما پیوسته گام بر می دارد.

صدای گام هایش را می شنوم...

خسته است. گویی چیزی بر دوش می کشد.

می ایستد. زیر لب می گوید:«خدایا کمکم کن» دوباره راه می افتد.

صدای گام هایش را می شنوم...

باران شدت می گیرد. صدای زوزه ی باد در گوشم می پیچد.

دیگر صدای گام هایش را نمی شنوم...

به دنبالش می گردم، کسی را نمی بینم!

چیزی بر شانه هایم سنگینی می کند...

 



طوفان

نوشته شده توسط:تانی
شنبه 26 تیر 1389-03:44 بعد از ظهر

اینجا طوفان به پا شده!

آرزوهایم را باد برد...



روزمرگی

نوشته شده توسط:تانی
پنجشنبه 24 تیر 1389-05:34 بعد از ظهر

 مثل هر روز مثل همیشه صبح زود از خانه بیرون رفت. نگاهی به آسمان کرد. هوا هنوز گرگ و میش بود. با اینکه پالتوی گرمی به تن داشت،سوز هوا را با تمام سلول های بدنش حس می کرد.
بی توجه به اطراف و خواب آلوده دست هایش را در جیبش فرو کرد و مسیر خانه تا ایستگاه را پیاده طی کرد.
دیر رسید. چند دقیقه قبل از رسیدن به ایستگاه اتوبوس حرکت کرده بود. آهی کشید، روی صندلی ایستگاه لم داد و چشم هایش را بست. ناگهان انگار که روی سوزن نشسته باشد به هوا پرید.  جیب هایش را گشت. چپ، راست، پشت، جلو، مخفی، آشکار، نبود!
محتویات کیف را روی زمین خالی کرد. تمام پستو هایش را گشت، نبود!
 با عجله وسایل را داخل کیف پرت کرد و به طرف خانه دوید.
 با کفش وارد شد. هر جایی که به فکرش رسید گشت. زیر تخت، داخل کتابخانه، روی میز، کنار پنجره، نبود!
خدایش را گم کرده بود!
خدایش را در بین روزمرگی هایش گم کرده بود!


آغاز

نوشته شده توسط:تانی
چهارشنبه 23 تیر 1389-06:13 بعد از ظهر

اینجا خواهم نوشت.

به نظرم جای دنجی است!




  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  
The theme being used is MihanBlog created by ThemeBox