همه چیز برعکس می شود!
بچه که بودم وقتی قدم نمی رسید از کابینت چیزی بردارم، مامانم بهم می داد.
خواندن و نوشتن که که بلد نبودم بابام واسم می خواند.
برادرم لباس هایی رو که واسش کوچیک می شد می داد به من.
حالا مامانم که قدش نمی رسه از کابینت چیزی برداره، من بهش می دهم.
بابام که چشمش نمی بینه چیزی رو بخونه، من براش می خوانم.
لباس هایی رو که واسم کوچیک می شه می دهم به برادرم.
توی این دنیا یه روزی همه چیز برعکس می شه!
بلندگو
کاش می توانستم فکرت را بخوانم. کاش می شد یک بلندگو در سرت جاسازی کنم، تا صدای افکارت را بلند پخش کند!
بدون عنوان
دیوار های اتاقش را عایق بندی کرده بود اما هم چنان صدای گوش خراش دستگاه ها را می شنید.
از زمانی که مدیر عامل کارخانه ی نساجی شده بود، حتی شب ها هم از دست این صداها آرامش نداشت.
به گذشته فکر می کرد. به روزی که برای اولین بار وارد کارخانه شد. به روزی که ازدواج کرد. به روزی که بچه دار شد.
صدای تق تق در و بعد باز شدن آن از خاطرات جدایش کرد.
راضیه بود؛زن آقا رحیم آبدارچی و نگهبان کارخانه.
سلام کرد و گفت: "خانم جان آقا رحیم امروز ناخوش است. اگر امری دارید من در خدمتم."
سینی چای را روی میز گذاشت و شروع کرد به گردگیری کردن.
به دست هایش نگاه کرد. انگشت هایش استخوانی و ظریف، و ناخن هایش سوهان کشیده بود. انگشتر طلای قشنگی هم به دست داشت.
به دست های خودش نگاه کرد. روی دستش پر از چین و چروک بود و ناخن هایش نامرتب. راضیه فقط یک سال از او کوچک تر بود!
مات زل زده بود به دست هایش که راضیه گفت: "خانم جان امری ندارید؟"
-نه فقط یه لیوان آب بیار قرص هام رو بخورم.
-به روی چشم
با بسته شدن در، صدای تنهایی در اتاق پیچید.
به دست هایش نگاه کرد. یادش نمی آمد آخرین بار کی ناخن هایش را سوهان کشیده بود.
آن قدر سرش شلوغ بود که دیگر وقتی برای خودش نداشت.
در طول بیست سال گذشته فقط کار کرده بود. برای آرامش همسر و فرزندش کار کرده بود.
همسری که نمی دانست الان در کدام گوشه ی دنیاست و فرزندی که حتی حاضر نبود تعطیلات آخر هفته را با مادرش بگذراند.
اندوه چشم هایش به درو دیوار اتاق چنگ می انداخت.
بغض گلویش را گرفته بود و نمی گذاشت نفس بکشد.
راضیه دیر کرده بود. قلبش تیر می کشید.
در بالکن را باز کرد و به نرده تکیه داد. بی خبر از این که توان تحمل سنگینی غمش را ندارند.
سرش گیج می رفت. آخرین چیزی که دید پنجره ی اتاقش بود که هر لحظه ریز و ریز تر می شد.
حتی نرده ها هم پشتش را خالی کردند...
حکایت آش نخورده و دهان سوخته
ساعت یک نصف شب گوشی زنگ می خورد. شماره ناشناس است. خواب آلوده گوشی را بر می دارم. صدا آشناست. می داند که تا هوشیار شوم چند دقیقه ای طول می کشد. وقتی مطمئن شد که بیدارم، گفت: "دوستم، دانشگاه، قبول. فردا، ساعت هشت، دیفرانسیل، امتحان.
من هم گفتم فردا، هشت، با سوالات، گوشی، زنگ و قطع کردم.
صبح حوالی ساعت هشت بود که زنگ زد در را برایش باز کنم. هنوز همه خواب بودند. آهسته وارد اتاقم شدیم. برگه ی سوالات را داد دستم روی تختم دراز کشیدو گفت مزاحمم نمی شود. هر وقت اندازه هفت نمره نوشتم، بیدارش کنم تا به دوستش زنگ بزند و برایش بخواند.
تا ساعت یک ربع به نه اندازه ی یازده نمره برایش نوشتم و بیدارش کردم.
پروژه تا ساعت نه و نیم تمام شد. از فعل خود خرسند شدیم و افتادیم به خنده که ناگهان مادرم که می خواست با مژده آش رشته ای که برایمان فرستاده بودند بیدارم کند، در را باز کرد...
گمشده



در این خیابان بی انتها به دنبال گمشده ام می گردم.
صدایش می زنم، اما پاسخی نمی شنوم.
با هم بودیم! با هم زیر این باران قدم بر می داشتیم. نفهمیدم کی از من رد شد.
آن قدر محو حرف های قشنگش شده بودم که نبودش را احساس نکردم. از دنیای دیگری حرف می زد. از دنیایی که قرار بود با هم بسازیم.
صدایش می زنم. سایه ای نزدیک می شود. تاریک است. چهره اش را نمی بینم. اما دست های مهربانی دارد، مثل دست های او...
دوستش

وقت هایی که فرصت شنیدن حرف هایش را نداشت، گوشی را می داد
به دوستش
وقت هایی که حوصله ی دل تنگی هایش را نداشت، حواله می
دادشان به دوستش
وقت هایی که دعوایشان می شد، منت کشی را می سپرد به دوستش
روز عروسی که خودش دنبال کارها بود، سوییچ ماشین را داد به
دوستش
آن موقع بود که آرزو کرد کاش مراسم عقد را هم می
گذاشت به عهده ی دوستش!
اسباب کشی
اسباب کشی خیلی سخت است. اما پدیده ی خوبی است! یک جور همدلی قوی ایجاد می شود. همه تلاش می کنند تا هر چه زودتر خانه جمع و جور شود.
خانه ی جدیدمان از آن خانه هایی است که فقط برای آدم ها توی دیوارهایش جا تعبیه نشده است. با خانه ی قبلی خیلی فرق دارد. خانه ی جدیدمان هم پدر دارد هم برادر! خانه ی جدیدمان غروب های دریا دارد. شب های گردش و کباب و بستنی دارد. آخر هفته های کوه دارد.
همه راضی هستند فقط من و برادرم از این که باید در یک اتاق نه متری جا شویم، خوشحال نیستیم.
خلاصه ی کلام ملالی نیست جز دوری دوستانم.
اتوبوس سواری

بلافاصله بعد از این که سوار اتوبوس شدم زنی از
بیرون فریاد کشید: «کجا می ره؟» نمی
دانستم!
خوشبختانه همین که خواستم دهانم را باز کنم و بگویم نمی دانم زن بقل دستی
مقصد را گفت.
آرزو کردم کاش کسی متوجه پادرد من شود و جایش را
به من بدهد. اما اتوبوس پر از آدم هایی بود که هر کدام به نوعی سرشان گرم بود. زن
بقل دستی هم سرش گرم شمارش جوش های صورت من بود!
افکارم پخش و پلا شده بود. مات زل زده بودم به
رو به رو که با یک دست انداز به خودم آمدم و دیدم نگاهم را به پسری دوختم که در
تلاش است با ایما و اشاره شماره بدهد. نگاهم را از پسر بریدم و به بیرون نگاه
کردم.
غرق افکارم بودم که که صدای زنی مرا از تور افکارم بیرون کشید. انگار که جن
دیده باشم وحشت کردم. پرسید: « شما زن حسن آقایی؟»
گیج بودم. نمی دانستم باید در
جوابش چه بگویم. اصلا من کی هستم؟ زن حسن آقا؟ هیچوقت از اسم حسن خوشم نمی آمد. پس
بعید می دانم با حسن آقا ازدواج کرده باشم.
گفتم:«نه» زن که منتظر بود جواب آره
بشنود. با تعجب پرسید:« نیستید؟» سرم را به علامت نه تکان دادم.
تو شیشه نگاهی به
عکس خودم می اندازم. یعنی آن قدر پیر شدم که بهم می آید زن حسن آقا باشم؟ اصلا چند
سالم هست؟ دیروز که به این جا می آمدیم سه سالم بود. امروز که از این جا می رویم
بعید می دانم این جسم 170 سانتی متری و 54 کیلویی سه ساله باشد.
زنگ را فشار می دهم. لنگ لنگان تا جلوی اتوبوس می
روم و کرایه را حساب می کنم. هنگام حرکت اتوبوس می بینم زن که باورنکرده من زن حسن
آقا نیستم همچنان از پنجره نگاهم می کند.
خودم را سرزنش می کنم که کاش می گفتم زن
حسن آقا هستم شاید اینجوری دخترش را بلند می کرد تا من جایش بنشینم!
کار دنیا
خیلی بده صبح که از خواب پا میشی اولین چیزی که می شنوی خبر مرگ باشد.
بدتر این است که وقتی برای تسلیت به خانه شان می روی مثل نمک روی زخم مادرش باشی چون برای تو و پسرش آرزوها داشت.
به قول فرهاد «من دلم سخت گرفته است از این مهمان خانه ی مهمان کش روزش تاریک»
روحش شاد
برای خودم نگرانم! حتی ضجه های یک مادر برای جوان رعنایش هم نتوانست بغضم را بشکند و وادارم کند گریه کنم.
کاش می شد گریه کرد. کاش می شد فریاد کشید!
صندلی های سرد ایستگاه

هربار که من را می دید، مثل فنری که یک مرتبه از جایش در رفته باشد از روی صندلی بلند می شد. از دکه ی کنار ایستگاه یک نخ سیگار می خرید. فروشنده که مردی مسن و شوخ بود سیگار را برایش روشن می کرد و می گفت:« نکش این زهرماری را» بعد خودش هم سیگاری روشن می کرد و شروع می کرد به حرف زدن. با دقت به همه ی حرف هایش گوش می کرد. گاهی هم قهقهه می زد. من هم تا می دیدم سرگرم صحبت هستند سرجایش می نشستم و از این که دیگر لازم نبود کلی یخ بزنم تا نیمکت فلزی ایستگاه گرم شود ذوق زده می شدم.
چند ماهی همین طور گذشت و من هر روز در ایستگاه می دیدمش. هر روز قبل از رسیدن به ایستگاه آرزو می کردم که در ایستگاه باشد. حتی چند روز که هوا به شدت سرد بود ده تا صلوات نذر کردم.
آدم عجیبی بود اما چهره ی آرامی داشت. وقتی می خندید تمام سلول های صورتش می خندیدند. آن قدر از ته دل می خندید که ناخودآگاه حسودیم می شد.
مدتی است که دیگر نمی بینمش. با این که هوا گرم شده و دیگر صندلی های ایستگاه سرد نیستند. اما هر روز آرزو می کنم که دوباره ببینمش...
راه طولانیست!

سیگاری روشن می کند. پک محکمی می زند و راه می افتد.
ذهنش از همه چیز خالی شده است. تنها به رفتن فکر می کند.
می رود، می رود، می رود
دستش می سوزد، فیلتر سیگار را رها می کند.
و با تمام جانی که در بدن دارد می دود.
در اولین قدم پاکت سیگار را زیر پا له می کند.
می دود، می دود، می دود
به سوی مقصد می دود!
پی نوشت: این عکس کوچه ی ماست. البته بهتره بگم عکس آسمان کوچه ی ماست!
تبلیغات

